تبليغاتX
بیوار
من ببر نیستم , پیچیده به بالای خود ,تاکم

.... .... ....

نوشته شده توسط بیوار در ساعت 0:49 | لینک  | 

نوشتن درد است.

درد دغدغه و شاید هم دغدغه ، درد باشد. که هست.

نوشته باید بیاید ، باید بجوشد . درد آدمی ، تنهایی است . آدم تنهاست ، همیشه دنبال گوشی می گردد تا دردهایش را ، حرفهایش را و شاید هم شادی هایش را زار بزند، گریه کند و بخندد.

 

و من نوشتنم نمی آید . . . . دردم هست و دغدغه هایم را دارم اما نوشتنم نمی آید.

در من چیزی می جوشد و شاید هم من در چیزی می جوشم.اما نوشتنم نمی آید.

 

کسی سر در لاک تنهاییم فرو کرده . کسی که مرا می شنود و می خواند به تمامی.

من نوشتنم نمی آید..........

 

نوشته شده توسط بیوار در ساعت 2:12 | لینک  | 

 

لرها در مقابل روزگار کلمه ای دارند .  . . . .   شوگار

کلمه ای که در عین زیبایی ، تلخ است. سیاه است.

مثل شبهایی که به هم وصلند.مثل شبی که کش آمده است و تو را فرا گرفته است.

 مثل هرچیزی که میدانی .......

این روزها دیگر گفتن از روزگار معنی ندارد.باید گفت: شوگار

این روزها شبند.شب

 
نوشته شده توسط بیوار در ساعت 2:10 | لینک  | 

مثل هر شب باید حرف می زد.عادت نبود.باید بود

با خودش کلنجار رفت که شماره را بگیرد یا نه؟ نگرفت. sms را برای بار چندم خواند. نوشته بود : "خودم تماس میگیرم."

باید منتظر می ماند.

به امروزش فکر کرد.خواست زمان را کشته باشد. فکر کرد امروز چه کرده است؟ کجا بوده؟ چیزی یادش نمی آمد. یادش رفته بود که یادش نمی آید.

دور اتاق قدم زد . با خودش حرف میزد تا خودش را آرام کرده باشد. همیشه راه میرود . در خودش هم راه میرود . همیشه خودش در خودش راه میرود . از کنار خودش می گذشت و به هم نگاه میکردند اما چیزی یادشان نمی امد.

ساعتها بود که راه می رفت . راه می رفتند . تلفن زنگ خورد . جواب داد . خودش و خودش نشستند . صدا مهربان بود.

نوشته شده توسط بیوار در ساعت 18:36 | لینک  | 

زن از ماشین پیاده شد. چرخی زد. شاید می خواست در شلوغی شهر گم کند خودش را. اما شهر برایش کوچک بود. کوچکتر از آنکه زن را ببلعد.

از پشت شیشه نگاهش می کرد.همه مرد چشم شده بود و نگاه می کرد.

برگشت. خواست سوار ماشین شود....انگار چیزی یادش آمده باشد دوباره برگشت.

 روبروی ماشین ایستاد و به مرد از پشت شیشه نگاه کرد. خندید.

انگشتش را قلم کرد و روی کاپوت خاک گرفته ماشین چیزی نوشت.

نتوانست ببیند چه نوشته است.نمی شد دید. لازم هم نبود.

. . . .

پرسید چه نوشتی؟ گفت: قصه از کجا شروع شد؟

سکوت کرد.می دانست قصه نیست.

نوشته شده توسط بیوار در ساعت 18:26 | لینک  | 

اومدی . . . آخرش اومدی

کم کم داشتم دل می بریدم.چقدر شبها از پنجره نگاه کردم و تو نبودی.چقدر بچه مدرسه ای ها دعا کردن تا بیایی و چند روزی تعطیلشون کنی . . .

فقط تو نیستی که این روزها حال و حوصله نداری.همه خرابیم.بی رمق و بی حال

اما بهر حال تو اومدی.نرم و یواش.اولش "سُرد" بودی اما اینقد "سُردیدی" تا نشستی.تا برف شدی

دیدی تاب نیاوردم که تا صبح بشینم.همون شب پریدم بیرون دستم رو پر کردم از تو.دستهام رو پر کردم از تو و به صورتم مالیدم.بیدار شدم.با تو رقصیدم.خندیدم و بیچاره پدرم که از گوشه پنجره نگاه می کرد . . . .هو الشافی . . .

عجیب بود.تاحالا نمیدونستم شیرینی.طعم عسل میدی.گرمی.خیلی گرم

یا علی

نوشته شده توسط بیوار در ساعت 18:42 | لینک  | 

سلام

زلزله می آید.

زلزله آمده است.از مرده ام فرار می کنم.دیوانه شده ام.

درختی هست که روزی شاید رویش نشسته ام و خندیده ام . حالا هم . . .

زلزله می آمد؟ شاید . . . .نمی دانم . .

حتما می آمد که من روی درخت رفته ام . . . که دیوانه شده ام و ترسیده ام.

به تو گفتم که ترسیده ام . . .گفتم که می ترسم.

همان شب که خواب دیدم. همان شب که خواب بودم

 

نوشته شده توسط بیوار در ساعت 18:0 | لینک  | 

 

خاله هم رفت.

از تهران كه برگشتم مادر نشست روبروم و آروم گفت خاله مرد.بعد رفت. گمان كنم رفت.

اصلا نديدمش ديگه.

آدمها تا هستند انگار فقط هستند اما تا مي روند چيزي بيشتر از نبودنشان است كه به چشم مي آيد.چيزي بيشتر از خودشان كه حالا نيست ديگر.

خاله آدم معمولي نبود آدم خاصي هم نبود . خاله بود . خاله اي با نمازهاي تمام نشدني.مهرباني جذاب و صورتي سفيد و دوست داشتني.گلايه هايش از زندگي هم مثل نمازهايش بود.

مرگ با تمام عادي بودنش هنوز هم عجيب ترين واقعيت بديهي زندگي ماست.

 

یا علی

 

نوشته شده توسط بیوار در ساعت 19:10 | لینک  | 

سلام.

از روی بیکاری داشتم توی خونه " بربیق " می زدم . زد به سرم که یه سری هم به ویلاگ بزنم .

سرم پر شد از فکرهای پوچ ، خبرهای بی خود ، دغدغه های الکی و . . از انتخابات و میرحسین بگیر تا کاست اسفندیار احمدی که قراره بیاد بیرون و نتایج کنکور ارشد که هنوز نیومده تا سیب زمینی های مجانی دولت مهریون . . .

ولی بی خیال همه شون .   

آقا سهراب را عشق است وقتی روی زانوهایش بلند میشود ، دستهایش را باز می کند و چشمهایش برق میزنند . وقتی مست است و می خواند .

کلاه پدر بزرگم را عشق است که دکترش می گوید نشانه های آلزایمر در عکسهایش پیداست . دکترش نمی داند که دیگر اصلا مهم نیست . چه فرقی می کند که آلزایمر داشته باشد یا نه ، وقتی که خاطره هایش را دیگر کسی نمی فهمد . " سال طلوعی " و " سال ذرت اشکنون " و خاطره  پدرش  که در جوانی خان کش شده است حالا مثل نقشهای گلیم برای ما لشکر نوه هایش نامفهوم و گنگ هستند .

بی خیال تاریخ

بی خیال انسان

بی خیال تشنه ها و دریا

بی خیال گشنه ها و صحرا

پدرم را عشق است که چوپانی اش را فراموش کرده و حالا پشت چراغ قرمزهای شهرش درجا می زند و مادرم که تمرین می کند تا به " شِله گِندی " بگوید " عدس پلو " .

چی مون از خرسهای قطبی کمتره؟

چطوره وام بگیریم و خرده بورژوا بشییم؟

.......................

ضمنا عیال را هم عشق است . چون خودش می داند . و البته من هم میدانم و قطعا شما نمیدانید .

تا دوره ایدوره یه کارت نیارم               دوری برنو هم که بیا هیچ غلطی نخواهم کرد !

یا علی

 

نوشته شده توسط بیوار در ساعت 12:54 | لینک  | 

سلام .

مو  .

یاسیچ.

برف .دنا . بن . سیسه .

هوا .حال . خیال . ویر .

خوا . خاک . خل .

. . .

یا علی .

 

نوشته شده توسط بیوار در ساعت 10:29 | لینک  | 

سلام

 

بعد از چهار , پنج ماه حالا قراره بیام ولایت . قبلا دلتنگ بودم . حتی دلتنگ دنا با منظره پازن پیرش .ولی الان نه . اصلا خیالم نیست .

 توی تمام عمرم تاحالا نشده بود که شهریروری بیاد و بره , که من یاسیچ نباشم, ولی امسال شهریور هم یاسیچ نبودم . احتمالا دیگه شهری شدم . فکر کنم کشک شهر گولم زده .

حالا هم اگه نرم دیگخ یه خورده اوضاع بی ریخت میشه . ننه و بوام ( مادربزرگ و پدر بزرگ ) دارن میرن مکه و ناسلامتی من هم نوه ارشد پسری می باشم و غیبت اینجانب موجب شادی اعدا و . . . خواهد شد . پس ظهور میکنم .

....................

این چند روز بهارستان توی مه خوابیده. بارون نرمه میزنه . مثل وقتی که ساز آهنگ "نرمه نرمه" میزنه یا وقتی سیگار گوشه لبت باشه و نم نم بکشی و راه بری .

به قوله داروخانه دار فیلم سوته دلان " شبانه روزیش کردیم ,خاکه رو خاکه , که مستیم از گل نیفته "

....................

 آباد اگر نمیکنی ویران مکن مرا

همزمان که مینویسم , "دولتمند خلف " گوش میدم . نمک فارسی توی این موسیقی و اشعار غوغا میکنه . یکی از مهمترین دلایل علاقه من به تاجیکستان , نوع فارسی صحبت کردن این مردمه .

 

یاعلی
نوشته شده توسط بیوار در ساعت 15:31 | لینک  | 

سلام

آخ............................................ی

خسته شدم . کاش زن داشتم . پیرم در اومد . والا !!

 

...................................

این هفته با امین ( احمقی از جنس خودم ) چند جلسه مهم داشتم . اول در مورد سفر تاجیکستان . سر پیاده بودن یا سواره بودنش هنوز به نتیجه نرسیدیم . البته هنوز مسیر هم نداریم و به شدت هم دنبال لینک تاجیک میگردیم .

تا حالا با دقت به حکاکیهای تنگ سولک نگاه نکرده بودم . البته تا حالا به جز یه عکس , عکس دیگه ای از این 4 تا سنگ ندیده بودم که به لطف امین عکسهای خوبی از تنگ سولک به دستم رسید . قربون رگ و ریشه برم که حتی اشکانی ها هم از " گنبول " و " نازبلشت " استفاده می کردند . کلی مشعوف شدیم . البته نعره نزدیم و ما را به صورت سایلنت حال خوش گشت . فی الحال ساز و نقاره استاد مراد را نیوشیدیم .

 

یا علی
نوشته شده توسط بیوار در ساعت 22:50 | لینک  | 

 

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد . . .

از تنهایی شکستم . شاید هم در تنهایی . تمام روحم مثل شیشه ترک خورد , بعد پودر شد و پاشید تو صورتم . گریه کردم . . . روی نیمکت جلوی درآپارتمان گریه کردم . همه این پنجره های سه تیکه لعنتی که جز سایه هایی محو  چیزی پشتشون نیست به گلوم فشار میاوردن . خفه شدم . بعد مثل آدمی که از زیر آب میاد بیرون , نفسم باز شد . زار زدم .

چقدر دلم میخواست یکی از همسایه ها یا هرکس دیگه ای میومد تا باهاش حرف بزنم . فقط حرف بزنم . یه جفت چشم میخواستم تا باهاش حرف بزنم .

عجیب تنهام . نه ازاین تنهایی هایی که این ده ساله غربت داشتم . نه ! جنسی از تنهایی که نمیشه فهمیدش . به خدا هم شک دارم . به وجودش هم . به خودم هم . . .

می ترسم . بیشتر از تمام شبهای کودکی . بیشتر از تمام ترسی که از بی مادر شدن داشتم . بیشتر از تمام این تنهایی لعنتی .

ما چقدر تنهاییم ؟ چرا تنهاییم ؟ چون از روح خداییم ؟ چون خدا یادش رفت ار روحش در ما بدمه ؟ چون خودا توی کالبد ما فقط فوت کرد ؟ چون هر کدوم از ما فقط یک نفره ؟ چون می میریم ؟ چون آدمیم ؟ چون نمیفهمیم ؟ چون چی؟ ها ؟

 

 

ما هرچه را که باید

از دست داده باشیم , از دست داده ایم

ما بی چراغ به راه افتادیم

و ماه , ماه , ماده مهربان , همیشه در آنجا بود

و در خاطرات کودکانه یک پشت بام کاهگلی

و بر فراز کشتزارهای جوانی , که از هجوم ملخها می ترسیدند

چقدر باید پرداخت ؟ . . .

نوشته شده توسط بیوار در ساعت 22:39 | لینک  | 

 سلام

توی روزنامه خوندم دولت لایحه ای به مجلس داده و کلی روش بحث شده . بعد فهمیدن که فبلا همچین قانونی تصویب شده و بی خیالش شدن . خوب بالاخره باید فرق باشه بین مثلا مجلس انگلیس ( نظم نماینده ها و سادگی فضا رو ببینین ) با مجلس ما که به کارونسراهای شاه عباسی بیشتر شباهت داره .


چند سالی هست که دیگه مهر برای من بوی کاغذ نمیده . دوباره دارم دست و پا می زنم که برگردم دانشگاه . ولی عجالتا که مثل خر توی گل موندم . " خر لنگ بندیر هوشه " اما برای خر تو گل مونده هیچ نسخه ای پیدا نمیشه الا امداد غیبی .

 


در راستای سال نوآوری و ابتکار و انتحار و . . . امروز غروب کشف کردم که محیط بازارچه بهار یک سیگار طول میشکه .

یا علی

نوشته شده توسط بیوار در ساعت 1:46 | لینک  | 

کسی بلیط باطل شده نمیخره؟

 


ملینا پرسید با لاک وضو گرفتن اشکال داره ؟ خواستم بگم گور اون بابای تو و ممد و لاکت , روسریت رو سرت کن . گفتم کتاب شرق بنفشه رو خوندی یا نه ؟

احمقا نمیبینن من به دود قلیون حساسم . تا میان بساط قلیونشون رو پهن می کنن . پدرسگای مفت خور .

کثافت جلو من قربون صدقه زنش میره . ادای مجنون رو درمیاره . مرتیکه قرمساق پر کمدش لیدوکایین و .... جمع کرده .

 

فکر کنم دوباره حالم خرابه . بی وقفه تار لطفی گوش میدم . نمی دونین نشونه چیه ؟

نوشته شده توسط بیوار در ساعت 2:41 | لینک  |