خاله هم رفت.
از تهران كه برگشتم مادر نشست روبروم و آروم گفت خاله مرد.بعد رفت. گمان كنم رفت.
اصلا نديدمش ديگه.
آدمها تا هستند انگار فقط هستند اما تا مي روند چيزي بيشتر از نبودنشان است كه به چشم مي آيد.چيزي بيشتر از خودشان كه حالا نيست ديگر.
خاله آدم معمولي نبود آدم خاصي هم نبود . خاله بود . خاله اي با نمازهاي تمام نشدني.مهرباني جذاب و صورتي سفيد و دوست داشتني.گلايه هايش از زندگي هم مثل نمازهايش بود.
مرگ با تمام عادي بودنش هنوز هم عجيب ترين واقعيت بديهي زندگي ماست.
یا علی

سلام.
از روی بیکاری داشتم توی خونه " بربیق " می زدم . زد به سرم که یه سری هم به ویلاگ بزنم .
سرم پر شد از فکرهای پوچ ، خبرهای بی خود ، دغدغه های الکی و . . از انتخابات و میرحسین بگیر تا کاست اسفندیار احمدی که قراره بیاد بیرون و نتایج کنکور ارشد که هنوز نیومده تا سیب زمینی های مجانی دولت مهریون . . .
ولی بی خیال همه شون .
آقا سهراب را عشق است وقتی روی زانوهایش بلند میشود ، دستهایش را باز می کند و چشمهایش برق میزنند . وقتی مست است و می خواند .
کلاه پدر بزرگم را عشق است که دکترش می گوید نشانه های آلزایمر در عکسهایش پیداست . دکترش نمی داند که دیگر اصلا مهم نیست . چه فرقی می کند که آلزایمر داشته باشد یا نه ، وقتی که خاطره هایش را دیگر کسی نمی فهمد . " سال طلوعی " و " سال ذرت اشکنون " و خاطره پدرش که در جوانی خان کش شده است حالا مثل نقشهای گلیم برای ما لشکر نوه هایش نامفهوم و گنگ هستند .
بی خیال تاریخ
بی خیال انسان
بی خیال تشنه ها و دریا
بی خیال گشنه ها و صحرا
پدرم را عشق است که چوپانی اش را فراموش کرده و حالا پشت چراغ قرمزهای شهرش درجا می زند و مادرم که تمرین می کند تا به " شِله گِندی " بگوید " عدس پلو " .
چی مون از خرسهای قطبی کمتره؟
چطوره وام بگیریم و خرده بورژوا بشییم؟
.......................
ضمنا عیال را هم عشق است . چون خودش می داند . و البته من هم میدانم و قطعا شما نمیدانید .
تا دوره ایدوره یه کارت نیارم دوری برنو هم که بیا هیچ غلطی نخواهم کرد !
یا علی

مو .
یاسیچ.
برف .دنا . بن . سیسه .
هوا .حال . خیال . ویر .
خوا . خاک . خل .
. . .
یا علی .

بعد از چهار , پنج ماه حالا قراره بیام ولایت . قبلا دلتنگ بودم . حتی دلتنگ دنا با منظره پازن پیرش .ولی الان نه . اصلا خیالم نیست .
توی تمام عمرم تاحالا نشده بود که شهریروری بیاد و بره , که من یاسیچ نباشم, ولی امسال شهریور هم یاسیچ نبودم . احتمالا دیگه شهری شدم . فکر کنم کشک شهر گولم زده .
حالا هم اگه نرم دیگخ یه خورده اوضاع بی ریخت میشه . ننه و بوام ( مادربزرگ و پدر بزرگ ) دارن میرن مکه و ناسلامتی من هم نوه ارشد پسری می باشم و غیبت اینجانب موجب شادی اعدا و . . . خواهد شد . پس ظهور میکنم .

....................
این چند روز بهارستان توی مه خوابیده. بارون نرمه میزنه . مثل وقتی که ساز آهنگ "نرمه نرمه" میزنه یا وقتی سیگار گوشه لبت باشه و نم نم بکشی و راه بری .
به قوله داروخانه دار فیلم سوته دلان " شبانه روزیش کردیم ,خاکه رو خاکه , که مستیم از گل نیفته "
....................
آباد اگر نمیکنی ویران مکن مرا
همزمان که مینویسم , "دولتمند خلف " گوش میدم . نمک فارسی توی این موسیقی و اشعار غوغا میکنه . یکی از مهمترین دلایل علاقه من به تاجیکستان , نوع فارسی صحبت کردن این مردمه .
یاعلی
سلام
آخ............................................ی
خسته شدم . کاش زن داشتم . پیرم در اومد . والا !!

...................................
این هفته با امین ( احمقی از جنس خودم ) چند جلسه مهم داشتم . اول در مورد سفر تاجیکستان . سر پیاده بودن یا سواره بودنش هنوز به نتیجه نرسیدیم . البته هنوز مسیر هم نداریم و به شدت هم دنبال لینک تاجیک میگردیم .
تا حالا با دقت به حکاکیهای تنگ سولک نگاه نکرده بودم . البته تا حالا به جز یه عکس , عکس دیگه ای از این 4 تا سنگ ندیده بودم که به لطف امین عکسهای خوبی از تنگ سولک به دستم رسید . قربون رگ و ریشه برم که حتی اشکانی ها هم از " گنبول " و " نازبلشت " استفاده می کردند . کلی مشعوف شدیم . البته نعره نزدیم و ما را به صورت سایلنت حال خوش گشت . فی الحال ساز و نقاره استاد مراد را نیوشیدیم .
یا علی

من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد . . .
از تنهایی شکستم . شاید هم در تنهایی . تمام روحم مثل شیشه ترک خورد , بعد پودر شد و پاشید تو صورتم . گریه کردم . . . روی نیمکت جلوی درآپارتمان گریه کردم . همه این پنجره های سه تیکه لعنتی که جز سایه هایی محو چیزی پشتشون نیست به گلوم فشار میاوردن . خفه شدم . بعد مثل آدمی که از زیر آب میاد بیرون , نفسم باز شد . زار زدم .
چقدر دلم میخواست یکی از همسایه ها یا هرکس دیگه ای میومد تا باهاش حرف بزنم . فقط حرف بزنم . یه جفت چشم میخواستم تا باهاش حرف بزنم .
عجیب تنهام . نه ازاین تنهایی هایی که این ده ساله غربت داشتم . نه ! جنسی از تنهایی که نمیشه فهمیدش . به خدا هم شک دارم . به وجودش هم . به خودم هم . . .
می ترسم . بیشتر از تمام شبهای کودکی . بیشتر از تمام ترسی که از بی مادر شدن داشتم . بیشتر از تمام این تنهایی لعنتی .
ما چقدر تنهاییم ؟ چرا تنهاییم ؟ چون از روح خداییم ؟ چون خدا یادش رفت ار روحش در ما بدمه ؟ چون خودا توی کالبد ما فقط فوت کرد ؟ چون هر کدوم از ما فقط یک نفره ؟ چون می میریم ؟ چون آدمیم ؟ چون نمیفهمیم ؟ چون چی؟ ها ؟
ما هرچه را که باید
از دست داده باشیم , از دست داده ایم
ما بی چراغ به راه افتادیم
و ماه , ماه , ماده مهربان , همیشه در آنجا بود
و در خاطرات کودکانه یک پشت بام کاهگلی
و بر فراز کشتزارهای جوانی , که از هجوم ملخها می ترسیدند
چقدر باید پرداخت ؟ . . .
سلام

توی روزنامه خوندم دولت لایحه ای به مجلس داده و کلی روش بحث شده . بعد فهمیدن که فبلا همچین قانونی تصویب شده و بی خیالش شدن . خوب بالاخره باید فرق باشه بین مثلا مجلس انگلیس ( نظم نماینده ها و سادگی فضا رو ببینین ) با مجلس ما که به کارونسراهای شاه عباسی بیشتر شباهت داره .

چند سالی هست که دیگه مهر برای من بوی کاغذ نمیده . دوباره دارم دست و پا می زنم که برگردم دانشگاه . ولی عجالتا که مثل خر توی گل موندم . " خر لنگ بندیر هوشه " اما برای خر تو گل مونده هیچ نسخه ای پیدا نمیشه الا امداد غیبی .

در راستای سال نوآوری و ابتکار و انتحار و . . . امروز غروب کشف کردم که محیط بازارچه بهار یک سیگار طول میشکه .
یا علیکسی بلیط باطل شده نمیخره؟

ملینا پرسید با لاک وضو گرفتن اشکال داره ؟ خواستم بگم گور اون بابای تو و ممد و لاکت , روسریت رو سرت کن . گفتم کتاب شرق بنفشه رو خوندی یا نه ؟
احمقا نمیبینن من به دود قلیون حساسم . تا میان بساط قلیونشون رو پهن می کنن . پدرسگای مفت خور .
کثافت جلو من قربون صدقه زنش میره . ادای مجنون رو درمیاره . مرتیکه قرمساق پر کمدش لیدوکایین و .... جمع کرده .
فکر کنم دوباره حالم خرابه . بی وقفه تار لطفی گوش میدم . نمی دونین نشونه چیه ؟
سلام
دو سه روزی میشه که بساطم رو دوباره پهن کردم . کم کم خونه داره خونه می شه .
این دو سه روز فقط عطش طرب و شعر فرو می نشاندم . همینکه ویندوز بالا اومد حرمت استاد رو نگه داشتم و نوای " نوا " را به جان گوش دادم . سیر که شدم با کله به دنیای موسیقی شیرجه زدم .
******
این دهان بستی دهانی باز شد تا خورندی لقمه های راز شد
لب فرو بند از طعام و از شراب سوی خوان آسمانی کن شتاب
رمضان هم اومد .
اولین رمضان بی همسفره را طی میکنم . و چه خوش طی میکنم . تا اینجا که لذت بخش ترین ماه رمضانم بوده . بی رادیو و تلویریون و همهمه .
هرچه هست بین من و خداست . و البته کامپیوتر من هم این وسط نقشی مهم داره . معاشقه میکنم .
اذان سحر رو خودم پخش میکنم از هر موذنی که حسش باشه . اذان پسین را هم اینجا همیشه استاد موذن زاده میگه در دستگاه بیات ترک . البته قبلا استاد شجریان زحمت دعای افطار ما رو توی "افشاری " کشیدن .
******
راستی امروز همراه با اذان به افق خونه من اینجا بارون اومد . جمله جمع - من و خدا و کامپیوتر - را حال خوش گشت نعره ها زدیم و حالها برفت . دوتار حاج قربان گوش دادیم و به فنا رسیدیم . همی چند لحظه پیش هم از فنا برگشتیم تا فردا بریم اداره که خلق ا... منتظرند .
یا علی
سلام
ساعت نزدیک 10 شب است و من هنوز اداره ام . آنقدر بی حوصله ام که ترجیح دادم این روز جمعه را اداره بمانم . هم بی حوصله و هم تقریبا بی پول .
دو ماهی می شود که نه روزنامه خوانده ام نه به اینترنت دسترسی داشته ام و نه هم تلوزیون دیده ام . خبرها را از دهن مردم میشنوم و گاهی تعجبم ، باعث حیرت دیگران می شود .
کار و کار و گاهی هم ( اگر حوصله ای باشد ) کتاب تمام مشغولیت این چند ماهم بوده اند . دار و ندارم را برای پول پیش یک آپارتمان دو خوابه در بهارستان دادم . حتی بخشی از وجدانم را هم فروختم تا هر روز مجبور باشم با عنوانی جعلی با همسایه هایم سلام و علیک کنم . از حقوقم هم چیزی باقی نمی ماند . صرفه جویی را به افراط رسانده ام و به قول دوستم غذا را هم ( البته اگر باشد ) با تمرکز و مدیتیشن گرم می کنم .
دانشگاه که بودم درباره مضرات زندگی مکانیکی آپارتمانی ( مجتمع های بزرگ مسکونی ) مطلب زیاد خوانده بودم ولی باورم نمی شد . اما الان کارم ازباور گذشته و به جنون کشیده شده است . هر روز تا ساعت 4 کار و از 5 تا نیمه شب هم فقط راه میروم . هزار بار دیوارهای خانه ام را در این دو ماه به امید هیچ جستجو کرده ام .
ویران شده ام .
کاش دلم به رفتن رضایت می داد .
یا علی

سلام
از تخم و تركه عشاير كه باشي ،خانه به دوشي در خونت است . دلت آرام نمي گيرد به نشستن .
ديگر اين خاك نيست كه دامن گير توست ،دامن گير راه مي شوي . بي قرارري عادت مي شود تا هي بروي و بروي . رفتن هايي كه هيچ آمدني برايشان نيست چون براي ايلياتي آمدن هم رفتن است .
اصفهان شهر پياده هاست . و شايد تنها شهر ايران كه براي جماعت پياده در طراحيش حرمت قايل شده اند .اينجا نبايد از پياده رفتن خسته بشوي . ومن اين چند ماهي كه اصفهانم ، جز پياده روي و شبگردي هيچ كاري كه بعدها بتوانم به ياد بياورمش نكرده ام .
براي من بيشتر از خود بناها و قدمت اين شهر حال و هواي اين شهر جالب است . و از همه جالب تر هم براي من جلفاست . لذتي دارد قدم زدن در گذرهاي سنگفرش جلفا و گاه اگر حوصله اي باشد زمزمه اي در شب و اگر هم شد نخ سيگاري كه بايد نم نم كشيد.
جلفا غريب جايي است . نه فقط براي من ،كه گاهي فكر مي كنم براي خود ارمني ها هم . انگار يادي باشد از جايي كه ديگر نيست . خاطره اي محو شده و نهفته در پستوهاي ذهن . قدم زدن در اينجا هر بار تجربه اي نو است . با تمام تلاشي كه براي ايراني بودن معاري اين قسمت از شهر صورت گرفته و لي هواي غربت را مي تواني اينجا نفس بكشي .
يا علي

ادامه مطلب

به چشمهای من نگاه کن
. . .
چه غريبند مادرها براي ما و غريبانه تر از آنها دلشوره هاي مادرانه و شايد هم دلشوره هاي زنانه است براي ما مردان كه اصولا هيچ نمي فهميم از اين دنيا و گرچه اداي آدمهاي فهميده را در مي آوريم ولي خودمان از همه بهتر مي دانيم كه زنها براي ما رازهايي ناگشودني هستند .
يكي از دغدغه هاي مادرانه اي كه مادرم براي خودش تعريف كرده و گاهي فكر مي كنم كه در نبودنهاي من هم ممارستي عجيب دارد در انجام و ياداوريشان ، تلاش در راستاي تاهل ( و شايد هم تعقل ) من است . اتوبوس كه راه مي افتد مي دانم خواب بين راه آخرين خواب راحت من است و از ترمينال ياسيچ به بعد اصرار مادر است و انكار من .هر شب ماجرايي تازه و داستاني تازه . از بحث در مورد قيمت زمين و املاك گرفته تا انرژي هسته اي و تقابل مدرنيته و پسامدرن و . . . از هرچه كه حرف بزني سرانجام كلام به ازدواج ختم مي شود و آرزوي نوه داري .
فلان دختر رو ديدي ؟ مه لقا .جواهر . فرخنده رو .(( چيزي نزديك به سكه هاي 5 توماني زرد قديمي ))
عروسي ها براي من مي شوند آلبومهاي زنده . اينو ببين ، اونو داشته باش .
اين چند سال دواي هر دردي در خانه ما ، تاهل من است . ننه دختران ممالك غريبه ( تهران و جديدا هم اصفهان ) را لعنت مي كند كه و مطئن است كه كار كار آنهاست و قطعا در بخت من دميده اند و گرنه اين طفل معصوم ( كه من باشم ) را چه به اين كارها . پدر بزرگ و آخر و عاقبت ولگردي در كوه و كمر را هميني مي داند كه من هستم . و مادرم ، بيچاره گاهي فكر مي كند دل پسرش جايي مانده و بيهوده تلاش مي كند تا مگر سر نبوده را فاش كند .خانه كه باشم جزئ لاينفك چايي بعد از شام جدال من و مادر است .
بيچاره پدرم . مي ماند طرف كدام يك از ما را بگيرد . حق با مادر است ولي من درست مي گويم . سرانجام هم كار با نفريني مادرانه كه نثار من مي شود ختم به خير مي شود و روز از نو و روزي از نو .
يا علي

سلام
كشتي چو به درياي روان مي گذرد مي پندارد كه نيستان مي گذرد
ما مي گذريم از جهان در همه حال مي پنداريم كاين جهان مي گذرد
هيچ وقت لحظه تحويل سال را دوست نداشتم . هيچ وقت .
عيد را دوست داشتم و دارم. چون بوي زندگي مي داد . بوي نشاط و فراغت حتي اگر اين نشاط، سرخي صورتي بود كه بزك سيلي داشت . اما سال تحويل را نه . هميشه به بهانه اي از اين لحظه فراري بودم . گاهي مي خوابيدم و خودم را به خواب مي زدم و گاهي هم مثل بچگي هام كه تنها پناهگاه امنم پشت بام بود پناهنده مي شدم به پشت بام . حالا هم كه يا در سفرم و بين راه و يا هم بيرون زده ام به بهانه قدم زدن و احتمالا كشيدن سيگاري به احترام تمام اين 365 روزي كه رفت.
نمي دونم چرا فكر مي كنم سال تحويل بوي مرگ مي دهد يا حد اقل بوي زندگي و حيات نمي دهد . اين ثانيه هايي كه كند مي شوند و كش مي آيند به اندازه تمام سال براي من مي گذرند . تاب اين لحظات را ندارم . بي تابم مي كنند . دل آشوب مي شوم مثل وقتي كه نميدوني ولي حس ميكني خبر بدي يا اتفاق ناخوشايندي در راه است . نمي دوني ولي مطمئني .
اين دل آشوبي عجيب ميره رو مخم و كج خلقم مي كنه . به هم مي ريزم . مي فهمي . به هم مي ريزم .
یا علی


